عبد الرزاق اللاهيجي

181

گوهر مراد ( فارسى )

از ابى يزيد نقل شده كه در وقت شنيدن حديث : « كان اللّه و لم يكن معه شيء » « 1 » از روى تأكيد در تصديق گفت : كه « الان كما كان » . و مىتواند بود كه آيهء كريمه محمول به ظاهر نيز باشد به اعتبار مستقبل در قيامت كبرى ؛ چنان كه حديث محمول شده بر ظاهر به اعتبار ماضى در ازل كه حدوث عالم به آن متحقق شده ؛ به اين طريق كه عدم ذاتى اشيا در نزد قيامت كبرى در لحظه‌اى از لحظات دهريّه ، نه زمانيّه ، جلوه كند و ظاهر شود و وجود اشيا در آن لحظه ، باطن و مختفى گردد به سبب ظهور و استيلاى وجود حقيقى واجبى . اين مقدمه به تقريب مذكور شد . اكنون بر سر مطلب رويم و گوييم : چون نفس مفارقت كند از بدن ، لا محاله قائم باشد به ذات خود . پس اگر كامل شده باشد در علم و عمل ، و چنان كه مفارق شده از بدن و از اين عالم ، مجرّد باشد از آثار آن هم ؛ به حيثيتى كه در او « 2 » اثرى از آثار بدن و اين عالم نمانده و رسوخ نيافته باشد . و به ازاى آثار اين عالم ، آثار آن عالم - كه علوم و فضايل حقيقيّه و اخلاق و ملكات حسنه است - راسخ گشته ، بالكليّه منخرط و منسلك شود در سلك مجردات عقليّه و ملتذّ باشد به لذّات حقيقيّه . چه لذّت حقيقى لذّت روحانى است اعنى ادراك ملايمات روح مجرّد كه غذاى حقيقى نفس ناطقهء مجرّده است . چه غذاى هر چيز آن است كه قوّت او به آن افزايد و قوّت شيء به ملائم وى فزايد و لذّت دانستى كه نيست مگر ادراك ملايم ؛ و ملايم نفس مجرّد ، امور عقليّه و انوار علميّه است ؛ و مشاهده ذوات مجرده كه در حسن و بها هيچ چيز به آن نرسد . و آنچه مردم لذّتش مىدانند ، اعنى ادراك ملايمات جسمانيه از امور شهويّه و غضبيه ؛ در حقيقت لذّت نيست ؛ بلكه راجع شود به دفع الم و با وجود اين ، تكرار و استمرارش مولم و مملّ باشد ، و بر

--> ( 1 ) توحيد صدوق / 67 ، باب التوحيد و نفى التشبيه ، حديث 20 : « كان و لا شيء معه » . ( 2 ) الف : وى .